سلام !
علیرضا قزوه ی عزیز ، از دهلی ِ نو ، ذیل مطلب ِ طولانی ِ « اصفهان ، شعر ، بیابانکی » که حاوی ِ گلایه هایی بود ، پیامی به این مضمون نگاشته است :
سلام. کاش ننویسید این چیزها را که ته دل ما را می لرزاند. ما نیامده ایم دعوا کنیم. اصفهان خسرو احتشامی را دارد که هر وقت در زلالی کم بیاوریم به او تلفن می زنیم و بچه های جوانی که آسمانی اند . و سعید هم با همه این حرف ها و حدیث ها که زده ای شاعر است و سخت هم شاعر و البته همه این جماعت هم شاعرند و اصفهان هم بزرگان شعر زیاد دارد اما مهم تر از همه این ها همدلی است که کاش با این مقاله ها به هم نخورد. یکی دو نفری برایم پیام خصوصی گذاشتند که این مقاله را ببین و من از دوستان خواهش می کنم که این مقاله را پاک کنند و دوستان قدیمی مثل راهی عزیز و سعید و دیگران را وارد دسته بندی ها نکنند . به قول آن شاعر نجیب و روانشاد آرش باران پور 20 سال پیش در گوشه خیابان و در کنار بساط کتابفروشی درس بزرگی به من داد و گفت بنشین کنار همین پیاده رو که همه ما شهید شعریم.... سلام مرا به حضرت اصفهان برسانید.
مراد ِ من از قلم به دست گرفتن و نوشتن ِ آن گلایه ها ، تلاش برای رفع ایرادهایی بود که وجود ِ آنها ، بارها دلهایی از همین جماعت ِ به قول ِ قزوه ی عزیز « شهیدان ِشعر» را شکسته و بر پیکره ی همدلی ها ، زخم ها نشانده بود .
مرگم باد اگر نیت ِ سوئی را اذن ِ دخول در انگیزه ی نوشتنم داده باشم ، مرگم باد اگر قلم به دست گرفتنم ، جز به نیت ِ التیام ِ زخم هایی که بر دل ِ دوستان ِ نازک دلم می نشیند ، باشد ، مرگم باد !
تمام ماجرا این است که دل ِ دردمندم ، تاب ِ دیدن ِ چینی را حتی ، بر پیشانی ِ خاطر ِ یاران ِ شاعرم ندارد ، ستمی که به جبر ِ روزگار ِ پا انداز ، بر این قوم ِ درد آشنا می رود ، به حد ِ کفایت ، به جنونم می کشاند و آن گاه است که اگر نمکی هم زینت ِ این زخم شود ، زنجیر می درم .
بغضی که از رفتن ِ ستمی بر محمد حسین صفاریان ، چونان طناب ِ دار، به گلویم افتاده بود ، هنوز راه ِ نفسم را می فشارد و حالا که این سطرها را سیاه می کنم ، نم نمک در حال ِ شکستن است ، ماجرا ، ماجرای یک رباعی نیست ، این قدرها هم رمانتیک نیستم ، ماجرا ماجرای ِ یک تقدیر است ، یک تاریخ ، یک تاریخ ِ بی رحم ِ بی صفت ِ سمج ، تقدیری محتوم که مبتلایان ِ شعر را ، برای دست رساندن به حداقل حقوق ِیک انسان ، به جان هم می اندازد و تاریخی مختوم که بی شرمانه شرح این تنازع را – به تکرار – روایت می کند .
پس پر بیراه نگفتم ، اگر گفتم که این عشیره را ، زخم های کوچ ، بس است و دیگرش تاب ِ دشنه ی هم کوچان نیست و زیاده نخواستم ، اگر خواستم که همسفری ، دست از آزار ِ پیاده گان ِ این راه ِ دشوار ِِ ناهموار بر دارد .
امروز هم در کار ِ دیروزم و به شیوه ی تمام ِ سالهایی که در پیچاپیچ ِ این هزار توی ِ هزار پیچ ، چشم به کتیبه و گوش به فرمان ِ دل داشته ام ، تمام ِ آنچه را که « ته ِ دل ِ» همراهانی را می لرزاند ، از روی صفحه ی جهان ِ مجاز ، بر می دارم . *
بی هیچ منتی ، به حرمت ِشعر ، به حرمت ِ شاعران ، به حرمت " کیمیا"ی ِ عشقشان و " یلدا"ی ِ بی پایانشان ، به حرمت ِ اصفهان و شعر اصفهان ، به حرمت ِ نمک ، به حرمت ِ نان و به حرمت علیرضای قزوه و غربت ِ امروزش ...
سخت امیدوارم که - روشن - گاه و ناگاه ، بیرون بیاید
ابرها می گذارند آیا ، باز هم ماه بیرون بیاید ؟
دست ِ تقدیر یارش بیفتد ، کاروانی گذارش بیفتد
ریسمانی کنارش بیفتد ، یوسف از چاه بیرون بیاید
محض اشک رعایای خسته ، جان نثاران از پا نشسته
دشنه و تیغ ِ زنگار بسته ، از خفا ، شاه بیرون بیاید ...
یا علی
* حکایت شعر محمد حسین صفاریان و آنچه بر او رفته اما ، در آرشیو می ماند ، دلیلی برای خذفش ندارم .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط داریوش مفتخر حسینی
|